چهارشنبه یکم اسفند 1386
ناموس سنگين-آسيه اميني
هفته گذشته پدري دخترش را به خاطر بدگماني خودش، سنگسار کرد. بايد ديد که پيش از اين اتفاق، قانون و جامعه براي اين پدر چه تکليفي تعيين کرده اند. بايد ديد که اگر قانون و جامعه – هر دو- حمايتشان از سميه ( و به گفته اي سعيده) به گونه ديگري بود، آيا اين پدر توان ارتکاب چنين جنايتي را داشت؟
ماده ۲۲۰ قانون مجازات اسلامي، مجازات اين پدر را از پيش تعيين کرده است. طبق اين ماده "پدر يا جد پدري كه فرزند خود را بكشد قصاص نمي شود و به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و تعزير محكوم خواهد شد ."( اين ماده قانوني شامل مادر نمي شود و اگر مادري مرتکب چنين جنايتي شود، پدر مي تواند براي او تقاضاي قصاص کند.)
سوال اين است که آيا اگر اين حمايت قانوني براي پدر وجود نداشت، آيا او باز هم مي توانست به اين راحتي براي تنبيه دخترش، مرتکب چنين جنايتي شود؟! اين حرف من به معني تاييد قصاص در قبال جنايت قتل، نيست، بلکه به اين معني است که بيشتر قتلهاي ناموسي، با اين اطمينان که مجازات شديدي در پي اين جنايت در کار نخواهد بود رخ مي دهند. به عبارتي، قانون در اين موارد نه تنها بازدارنده جرم و حامي افراد جامعه (بخوانيد زنان) نيست، بلکه به طور بالقوه خطري هم براي ايشان محسوب مي شود زيرا چنان که خواهم گفت، جهل به قانون و تفسير به راي افراد ، مي تواند منجر به جناياتي شود که در عرف جوامع سنتي نيز مورد تاييد سيستم اجتماعي (بخوانيد قبيله اي ) ايشان است.
شوهري که به خاطر ظن بد همسرش را به قتل مي رساند، لابد گوشه چشمي هم داشته به قانوني که به او حق مي دهد اگر زنش را در حين رابطه جنسي با مردي ديگر ديده است، مي تواند او را بکشد. و نزد خود نتيجه گرفته است که هرگونه مشاهده اي و هر گونه بدگماني او در حد اثبات رابطه نامشروع است! البته اين ادعا، حدس و گمان نيست و وقتي اثبات مي شود که آخرين آمار جناياتي که رسما توسط رئيس پليس آگاهي نيروي انتظامي اعلام مي شود، نشان مي دهد که 63 درصد زنان مقتول، توسط محارمشان به قتل رسيده اند!
بخشي از اين معضل ناشي از فرهنگي است که دائما غيرتمندي مرد را ارزشي فردي دانسته که با پنهان نگاه داشتن جنس زن، سعي در تنزه جامعه و خانواده دارد. حال اين زن مي تواندخواهرش باشد، يا همسر و دختر و حتا مادرش و بخش ديگر، ناشي از ناتواني سيستم آموزشي کشور ما در شناسايي همين حقوق نابرابر قانوني افراد به آنها است.
ما در کجاي سيستم سختگير آموزشي کشورمان با حتا ابتدايي ترين حقوق فردي، اجتماعي، اقليمي، مدني و شهروندي مان آشنا شده ايم؟
فارغ از همه انتقاداتي که بسياري از فعالان حقوق زن به تبعيضات قانوني دارند، همين قانون نابرابر هم در بسياري از موارد به علت عدم شناخت کافي دچار تفسير به راي هايي از آن دست مي شود که بسياري از قتلهاي ناموسي، با درک نادرست از حمايت قانون صورت مي گيرد.
گو اين که اين درک نادرست را نبايد تنها به حساب مردم عادي و عامي گذاشت. که در خواندن بسياري از پرونده هاي محکوم به اعداميان و سنگساريان نيز ، همين درک نادرست را در رويه قضايي مشاهده مي کنيم. چرا که اگر بنا بر اجراي واقعي قانون باشد، اثبات شرايط احصان براي مرد و زن همسردار به قدري دشوار است که در بسياري از اين پرونده ها، صدور حکم براي زناي محصنه بايد بقاعده منتفي مي بود! نمونه بارز اين حرف، صدور و اجراي حکم سنگسار جعفر کياني و مکرمه ابراهيمي است، زني که تنها يک دليل دور بودن از همسر قانوني اش او را از شرايط احصان دور مي دارد، در حالي که همينک در زندان قزوين عزا دار پدر فرزندانش و در هراس از اجراي حکم سنگسار خودش، روزگار مي گذراند.
از سوي ديگر بي خود نيست که به کشور ما، کشور 72 ملت مي گويند. کافي است که دور ايران چرخي بزنيم. فرهنگها و خرده فرهنگهاي هر ناحيه، به قدري با ديگري متفاوت است که گاهي تعجب مي کني از اين که اين همه باور متفاوت و آيين و رسوم متفاوت، چگونه در يک جغرافيا ، کنار هم نشسته اند. و البته که اين گونه بگوني، به خودي خود مي تواند يک نقطه قوت بزرگ براي کشوري باشد که مثلا در جلب و جذب توريست، برنامه ريزي دراز مدت دارد. اما همين تنوع و بسياري خرده فرهنگ ها ، وقتي سيستم آموزشي و فرهنگ سازي هدايت کننده اي را در کنار نداشته باشد، نتيجه اين مي شود که در بسايري از مناطق جغرافيايي اش آيين هاي موروثي، و تعهد مردم به پايبندي آنها، از ديد حقوق انساني و عمومي، ممکن است فاجعه تعبير شود. "قتلهاي ناموسي" و حتا " خون بس" ، وقايعي از اين دستند.
از يک سو دختران و زناني که تحت اين آيين ها و رسوم زندگي مي کنند، ناگزير از رعايت کردن قانون نانوشته قوم و طايفه اند و از سويي اگر هم گريزي از آن بيابند، قانون حاکم بر کشور نيز آنها را تحت حمايت خود نخواهد داشت تا با پناه بردن به آن، خود را از گزند ستم پراکني مردان دور و بر برهاند. چنين زن و دختري چه کند؟!
به عوامل فرار دختران از شهرستانها به کلان شهرها نگاه کنيم. آمار خودسوزي زنان را در خوزستان و ايلام ورق بزنيم، به آمار قتلهاي خانگي و ناموسي بينديشيم، آيا اين زنان و دختران، تنها قرباني شرايط دشوار خانوادگي و اجتماعي اند؟
به واقعه زاهدان برگرديم. واقعه اي که دليل نوشتن اين يادداشت شده است؛ شريف، پدر دختر 14 ساله، مردي است که به گفته همسرش دچار بد بيني مفرط نسبت به دختر نوجوانش است. او در فرهنگي بزرگ شده که خود را مدافع ناموس خانواده و خاندان مي داند و حفظ اين ناموس از نظر او بر هر احساس يا منطقي برتر دارد زيرا هيچ منطقي در سيستم اجتماعي، او را منع نکرده است از اين که به فرزندش، به عنوان انساني مستقل که داشتن حق زندگي، جزء طبيعي ترين حقوقش است، بنگرد. به عکس آنچه آمريت او را تکميل نيز کرده است قانوني است که به موجب ماده 1180 آن (قانون مدني) او، شريف، ولي دخترش است و به موجب ماده 1105 همين قانون، رياست خانواده، از خصايص او است. چه انتظاري است وقتي نه جامعه به او احترام به حقوق فردي و انساني دخترش را آموخته، نه قانون او را منع کرده و نه همين قانون حتا براي وي مجازاتي بازدارنده در نظر گرفته، چه انتظاري است از کسي مثل او، شريف، که در گمان خود دخترش را مايه ننگ خانواده مي داند، که او را به کوه نبرد و سنگسار نکند؟!
چرا فکر مي کنيم که اين عمل، توسط او، اتفاقي نادر و دور از ذهن است؟! شريف زاييده و زاينده همان تفکري است که زن را نخستين عامل فساد مي داند و راحتت ترين راه مبارزه با اين فساد را از بين بردن و پاک کردن وي.
زن خوب، زن پنهان و در زن در پستو است. و دختر خوب، در فرهنگ بسياري از ايرانيان دختري است که در اصطلاح عام به او "آفتاب و مهتاب نديده " مي گويند. دختري که "روي حرف بزرگترش – که قاعدتا پدر يا برادر است- حرف نمي زند. دختر خوب، دختر مطيع است. دختري است که چرا و اما و اگر نمي شناسد. و طبيعي است که شريف، تحمل دختري که جوابش را درست نمي دهد و براي بيرون رفتنش دليلي قانع کننده از نظر پدر ندارد به موجب همان "رياست موروثي و قانوني"، سخت ترين تنبيه را در نظر خواهد گرفت.
اما چرا سنگسار؟ او خودش گفته است که دليل انتخاب اين مجازات اين بوده که سخت ترين تنبيه را براي دخترش در نظر بگيرد. اين سخت ترين تنبيه، نه تنها آموخته احتمالي او در خرده فرهنگي است که با آن بزرگ شده، بلکه ناشي از خشونت رايج و ترويج مجازاتهاي از اين دست – براي قتلهاي ناموسي – نيز هست.
مساله جامعه سنتي ما، برخورد با شخص شريف نيست. بلکه برخورد با فرهنگي است که به او، به جاي نقش حمايتگر پدر، نقش ستمگر پاسباني داده است که به طور دائم وي را دچار وسواس و شک و وسوسه مجازات مي کند. مساله، مساله قدرت مشروع يک پدر در نظام پدرسالانه قبيله اي ( بخوانيد سيستم اجتماعي) است.



